(داستان های استرالیایی،قرن 20م)
0/5
(0 نظر)
وزن | 395 گرم |
---|---|
قطع |
رقعی |
نوع جلد |
شمیز |
نویسنده |
گری دیشر |
سال چاپ |
1403 |
تعداد صفحه |
358 |
بازنویسی |
14030226 |
3,650,000 ریال
(داستان های استرالیایی،قرن 20م)
گاهی چنین مینمود که گویی بر سقف آسمان پرسه میزند، در دل شب در آن بالا میراند، نزدیک به ستارگان بالای سرش، دور از دیگران، تودههای پرهیاهویی که با دغدغههای حقیرشان در بسترشان آرمیده بودند. چون روباه بیقرار بود. به نظر میرسید در چنین زمانهایی گریزگاهی در زندگی داشت، مسیری در دل تاریکی که همان بزرگراه قدیمی شبهجزیره بود، هیچ چیز و هیچ کس مزاحمش نبود. به راهش ادامه میداد، همهی مسیر منحنی و در خواب فرورفته را که به اقیانوس منتهی میشد طی میکرد، و آنگاه دوباره برمیگشت به کنارهی شرقی شهر، جایی که چراغها شروع میشد و بوی تعفن آدمیزاد میآمد و او در خانهای تهی از عشق زندگی میکرد. میدانی را دور میزد و دوباره به سمت اقیانوس میرفت.
تقریبا اواسط بزرگراه به او رسید. از ماشینهای دیگر در شب متنفر بود. اما به سرعت رد میشدند، جفتی چراغ که چیزی از خود بر جای نمیگذاشت. این ماشین ایستاده بود، در محوطهی شنی جلو یک مغازهی میوه و سبزیفروشی کنار جاده که در تاریکی شبیه انباری بزرگ بود پارک کرده بود. هنگام عبور از کنارش سرعتش را کم کرد. کسی داخلش نبود، کاپوتش بالا بود و از رادیاتورش بخار بیرون میزد. تک چراغی بالای تیری نزدیک به آنجا، نور ضعیف خاکستری ـ زردی بر باجهی تلفن و زن جوان داخلش میانداخت. زن با عجله و اضطراب حرف میزد و دستش را تکان میداد، اما وقتی او را دید که عبور میکرد، خشکش زد، از باجه بیرون آمد تا بهتر ببیندش. مرد گاز داد و دور شد. تصویری که در ذهنش شکل گرفت تنهاترین فرد در خلوتترین نقطهی جهان بود. آخر دنیا. چه عالی.!
در تقاطع بعدی دور زد. وقتی دوباره به او رسید، از جاده بیرون زد و به ماشین خرابش نزدیک شد. چه خوب. تنها بود. از کنار ماشین عبور کرد و به باجهی تلفن رسید، آنوقت شیشهاش را پایین کشید. نمیخواست از ماشین پیاده شود و نگرانش کند.
وزن | 395 گرم |
---|---|
قطع |
رقعی |
نوع جلد |
شمیز |
نویسنده |
گری دیشر |
سال چاپ |
1403 |
تعداد صفحه |
358 |
بازنویسی |
14030226 |
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.