داستان ملال انگیز (از یادداشت های یک مرد سالخورده)
800,000 ریالروز من با ورود زنم آغاز میشود. او با دامن، موهای ژولیده، ولی دست و روی شسته، و با بوی عطر گل و قیافهای وارد میشود که انگار اتفاقی آمده و هر بار هم یک جمله را تکرار میکند: «ببخشید، من فقط یک لحظه… باز هم خوابت نبرده؟» سپس چراغ را خاموش میکند، نزدیک میز مینشیند و شروع میکند به حرفزدن. من پیشگو نیستم، ولی پیشاپیش میدانم که صحبت او دربارهی چه موضوعی خواهد بود. هر روز صبح همین است. معمولا پس از آنکه با نگرانی جویای سلامتیام میشود، ناگهان به یاد پسرمان میافتد که در ورشو خدمت افسری میکند. بیستم هر ماه که بگذرد، ما پنجاه روبل برایش میفرستیم. این موضوع اصلی صحبت ماست… تجربهی هر روزه میتوانست زنم را به این نتیجه برساند که صحبت دائم دربارهی هزینهها موجب پایینآمدن آنها نمیشود، ولی زن من تجربه را به رسمیت نمیشناسد و هر روز صبح بدون استثنا هم دربارهی پسرمان صحبت میکند، هم دربارهی اینکه شکر خدا قیمت نان پایین آمده، ولی قند دو کوپک گران شده، و همهی اینها هم با لحنی که انگار دارد خبر تازهای را به اطلاع من میرساند. من گوش میدهم و بیاراده سر تکان میدهم و احتمالا به دلیل بیخوابی دیشب، افکار غریب و بیموردی به سرم هجوم میآورد. به زنم نگاه میکنم و مثل بچهها حیرتزده میشوم. با سردرگمی از خودم میپرسم: واقعا این زن پیر و چاق و دستوپاچلفتی، با این حالت ابلهانه و دغدغههای پیشپاافتاده و نگران یک لقمه نان، با نگاهی که فکر همیشگی به قرضها و نیازها بیفروغش کرده، زنی که فقط میتواند دربارهی هزینهها حرف بزند و فقط ارزانی میتواند لبخند بر لبش بنشاند، این زن واقعا زمانی همان واریای باریکاندامی بوده که من عاشقانه دوستش داشتم؟ دوستش داشتم به خاطر تیزهوشیاش، به خاطر روح پاکش، زیباییاش، و همانند عشق اتللو به دِزدِمونا، به خاطر «همدردی»اش با علم و دانش من؟ واقعا این همان واریا، زن من، است که زمانی پسری برای من زاییده بود؟
جاسوسی که سقوط کرد:سرگذشت اشرف مروان،داماد جمال عبدالناصر
1,300,000 ریالبه رغم این تصمیمات، موساد هنوز جانب احتیاط را نگه میداشت. اسرائیلیها باید اطمینان مییافتند که اشرف مروان جاسوس دوجانبه نیست و قصد فریبشان را ندارد. آنها یک راه مطمئن برای این کار داشتند، مقایسهی اطلاعات مروان با جاسوس دیگری که او هم به عمق تشکیلات حکومت مصر نفوذ کرده بود. این جاسوس که از افسران ارتش مصر بود و هویتش هنوز جزو اسرار دولت اسرائیل به شمار میرود، زیر نظر موساد فعالیت نمیکرد، بلکه کارفرمایش سازمان اطلاعات ارتش اسرائیل بود. او اطلاعات بسیار ارزشمندی در اختیار مقامهای اسرائیلی گذاشته بود، خصوصا دربارهی جبههی جنوبی مصر، گرچه خدماتش به این محدود نمیشد و مسائل کلیتری را هم در بر میگرفت. باری، موساد با دقت تمام اطلاعات این دو جاسوس مصری را با هم سنجید و به این نتیجه رسید که میتوان به اشرف مروان اعتماد کرد. بخت بیدار به آنها رو کرده بود و این مسئله در سال 1971 به وضوح به اثبات رسید.
در اوت 1971، اشرف مروان در ملاقات با دوبی آشروف، مسئول مستقیمش در موساد، یکی از اطلاعات فوقالعاده محرمانهی مصر را به او تحویل داد- طرح فوق سری برای جنگ با اسرائیل. این طرح به اختصار بدین قرار بود: مصریها تصمیم داشتند پنج واحد پیاده نظام خود را که از حمایت تیپهای زرهی بهرهمند بودند، با قایقهای کوچک و نیز تعدادی پل از کانال سوئز عبور دهند. بدین ترتیب آنها در کرانهی شرقی کانال موقعیت مستحکمی پیدا میکردند و در گام بعدی، با نفوذ به صحرای سینا، این منطقه را از اسرائیل پس میگرفتند. مروان اطلاعات دیگری هم به آشروف داد، از جمله نقشههای دقیق عملیات و حتی رونوشتهایی از جلسات مسئولان بلندپایهی مصر و شوروی. در این زمان، شوروی پشتیبان حکومت مصر بود و به این کشور اسلحه و آموزش نظامی میداد.
انتشارات ماهی