عسل و حنظل
1,950,000 ریالآدمهای ساده، صافوصادق و حقیری هستیم. بله، فقیر. صافوصادق؟ در مجموعه بله. با مردی فوقالعاده، دلسوز، صادق، بسیار صادق و خویشتندار ازدواج کردهام. قبل از خواستگاری یکدیگر را نمیشناختیم؛ مثل پدرمادرهایمان، پدربزرگها و مادربزرگهایمان در زمانهای قدیم. مادرم باور داشت که این کار تضمینی برای یک زندگی آرام و شاد است. عشق مثل طوفان از راه نمیرسد. هر روز صبح آن را میسازیم. با او همعقیده بودم و در سریالهایی که دنبال میکردم متوجه مصیبتهای عشق در یک نگاه شده بودم.
کوری عصاکش کور دگر
1,400,000 ریالبالای همهی اینها کلاههای بنددار و کلاههای بیلبه را سرمان میکنیم. (کلاه لبهدار سر نمیکنیم، چون باد میبردش.) اما الان وقت فکرکردن به این چیزها نیست -هرچیز به وقتش- عصابهدست، سلانهسلانه به طرف در کاهانبار میرویم. در را با اولین تقلای دستهجمعی آن روزمان هل میدهیم و باز میکنیم، تا نفسزنان حتی شده فقط سری در فضای آزاد دهکده سبک کنیم. هوای صبحگاهی منتظرمان است و به سویمان میوزد. میایستیم و به سویی که احتمالا خورشید آنجاست نگاه میکنیم بله، باید آنجا باشد! و خودمان را به تیرکهای راست و چپ در کاهانبار میمالیم و کمی پا به زمین میکوبیم تا لباسهایمان درست روی تنمان بایستند و خوب چین بخورند.
بچهای که جلوی ما ایستاده، میپرسد اینها هستند؟
آن که در زده میگوید بله، خودشاناند.
بعدش بچه میپرسد شما واقعا من را نمیبینید؟
نه.
بچه از مردی که در زده میپرسد تو را چه، تو را میبینند؟
مرد میگوید نه، من را هم نمیبینند. بعدش مکثی میکند تا بچه وقت داشته باشد حسابی براندازمان کند.