نمایش 9 12

کسی که می شناسیم

2,400,000 ریال

همین نیم ساعت پیش که او را بیدار کرد پتو را روی سرش کشید.
می‌داند پسرش متنفر است او را از خواب بیدار کنند اما اگر او را به حال خودش رها کند تمام روز را می‌خواهد بخوابد؛
خوب بعدش چی؟
تعطیلات آخر هفته اجازه می‌دهد کمی استراحت کند؛ اما خدای من، الآن بعدازظهر است.
سعی کرد آرام او را بیدار کند: «رالی، ساعت از دو گذشته، بلند شو.»
از اینکه هر روز کلی انرژی باید صرف کند تا این پسر را بیدار کند و عصبانی هم نشود خسته شده است.
از جایش تکان نخورد.
الیویا همان‌جا ایستاده و به او نگاه می کند.
حس پیچیده‌ای‌ست؛ هم دوستش دارد و هم خسته شده است.
پسر خوبی‌ست. یک پسر باهوش اما دانش‌آموزی بی‌انگیزه. خیلی دوست‌داشتنی‌ست. فقط تنبل است؛
نه تنها خودش بیدار نمی‌شود بلکه تکالیفش را هم انجام نمی‌دهد.
بدون غرولند او در مرتب کردن به هم ریختگی خانه هم کمکی نمی‌کند.
تازه به او می‌گوید متنفر است که او دائم غر می‌زند. خوب، او هم متنفر است.
به او می‌گوید اگر همان بار اولی که کاری از تو می‌خواهم انجام بدهی نیازی به تکرار نیست؛ اما گوشش بدهکار نیست.
رفتار او را به حساب شانزده سالگی‌اش می‌گذارد.
شانزده سالگی بدترین دوران است و پسرها مادرها را در این سن می‌کشند.
به هجده یا نوزده سالگی که برسند بزرگ‌تر می‌شوند؛ شخصیت بهتری پیدا می‌کنند؛ بهتر رفتار می‌کنند و مسئولیت‌پذیرتر می‌شوند.
«رالی! بسه دیگه، بلند شو.»
بازهم از جایش تکان نخورد؛ حتی غرولند هم نکرد که متوجه حضورش شده است.
تلفن همراهش را دید که روی میز کنار تخت گذاشته است.
بیدار نمی‌شود، باشد مشکلی نیست.
تلفنش توقیف می‌شود تا دفعه بعد به موقع بیدار شود.
قبل از اینکه چشمش را باز کند دستش را دراز می‌کند تا آن را پیدا کند.
تلفنش را برداشت و در را پشت سرش کوبید.
تلفنش را پیدا نکند عصبانی می‌شود. خب بشود، او هم عصبانیست.
به آشپزخانه برگشت و تلفنش را روی پیشخوان گذاشت.

داستان جاوید

4,500,000 ریال

گفت: “به مردم اینجا نگفتى که… ما کى هستیم، جاوید جان؟”
پسرک گفت: “نه، کسى چیزى نپرسید. من هم چیزى نگفتم. اما من از کسى ترس و واهمه ندارم که کى هستم.”
پیرمرد سرش را رو به آسمان برگرداند. باز مدت درازى ساکت ماند. بعد گفت: “مردم اینجاها بیشترشان با زرتشتی‌ها روى خوش ندارند. “
پسرک گفت: “باک نداشته باش.”
پیرمرد گفت: “مردم این دیار، اصل و گوهر خودشان را فراموش کرده‌اند. “با ناتوانى چشم‌هایش را بست.”
پسرک به موهاى پیرمرد دست کشید. “آسوده باش عموجان. همه‌چیز درست می‌شود.”
“به یارى پروردگار…”