بازگشت
1,100,000 ریالمیدانم که چه فکری میکنید: چگونه ممکن است مردی که دو سال و نیم مشکلات روحی و روانی داشته یک روانپزشک شود؟ وقتی در زندگی شخصی مشکل دارم چگونه میتوانم به دیگران کمک کنم؟
سوال خوبیست. خوب جوابش را… نمیدانم. شاید هم هرگز نتوانم به کسی کمک کنم. اما میدانم که به نوعی انتخابهای زیادی پیشِرو نداشتم. با دید کم و انگشتانی ناقص نمیتوانستم به جراحی فکر کنم، همین طور به شغل خانوادگی طب داخلی نیز علاقهای نداشتم.
البته اگر نگویم که دلم برای جراحی تنگ شده، دروغ گفتهام. حس شستن دستها قبل از عمل و صدای برخورد دستکش به دستم. من عاشق ترمیم استخوان و رباط و تاندونها بودم. در زندگی هدف داشتم. زانوی کودکی تقریبا دوازدهساله در قندهار را ترمیم کردم. او چند سال پیش از پشتبام افتاده و زانویش خورد شده بود. جراح قبلی آنقدر کار خود را بد انجام داده بود که بهسختی میتوانست راه برود. شش ماه بعد وقتی برای معاینه برگشت به طرفم میدوید. حس میکردم که او را شفا دادهام و او میتواند به زندگی طبیعی خودش ادامه دهد. نمیدانستم آیا روانشناسی هم میتوانست چنین حس رضایتی به من بدهد. اصلا تابهحال کسی که مشکل ذهنی یا روانی داشته توانسته به بهبودی کامل برسد؟ زندگی بالا و پایینهای زیادی دارد و امیدها و آرزوها در مراحل مختلف زندگی تغییر میکنند. من و دکتر بون هر دوشنبه با هم صحبت میکنیم. دیروز از طریق اسکایپ به من یادآوری کرد که کارها هیچوقت تمامی ندارند.
بعدازظهر همان روز کنار گریل ایستاده بودم. رادیو روشن بود. من به تمامی این موضوعات فکر میکردم. خورشید کم کم غروب میکرد و با تغییر رنگ آسمان من هم گوشت استیک نیویورکی که از یک قصابی در طرف دیگر شهر خریده بودم را روی آتش از اینرو به آنرو میکردم.
خودت را باور کن دختر!
1,500,000 ریالیکی از سوال هایی که اکثر اوقات از من پرسیده می شود این است که چطور انگیزه خودم را حفظ کنم. اخیرا تلاش نموده ام که ایده های قابل ملاحظه ای پیشنهاد بدهم: اطراف تان را در زندگی واقعی، حتی دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی، با افراد الهام بخش و شادی آفرین پر کنید. به پادکست ها و موسیقی های انگیزه بخش گوش دهید، تا نیرو بگیرید. راهی که در شما ایجاد انگیزه کند، پیدا کنید سپس آن را چندین بار انجام دهید. اما این ممکن است مانند سایر توصیه ها تکراری به نظر برسد، بنابراین تحمل شنیدن اطلاعات تکراری سخت است. و آیا فایده ای هم دارد؟ ترجیح می دهم روی چیزهایی تمرکز کنم که قرار است یک دگرگونی بزرگ برای تان ایجاد کنند، حتی اگر به نظر کمی عجیب بیایند. برای من، بزرگ ترین تغییر تصور آینده ای بسیار ویژه بود.
این که باور داشتم با مت دیمون ازدواج خواهم کرد، سر حدّ دیوانگی بود… اما او کاری کرد تا به لس آنجلس بیایم و برای به دست آوردن شغلی در شرکت فیلم سازی میراماکس، که بعدها منجر به اشتغال در حرفه برگزاری مناسبت ها و آشنایی با همسر آینده ام شد، مبارزه کنم. بدون هیچ مسیر روشنی یا دیدگاهی حقیقی، فقط رویاهایم را تصور می کردم. حتی لحظه ای از رویاهایم غافل نشدم، تا این که راه دست یابی به آن ها را پیدا کردم. در طول راه، پرورش یافتم و در مورد مقاصدم آموختم. اما اگر آن تصورات را در ذهنم نداشتم چه کسی می داند که به کجا می رفتم، یا مهم تر از آن، چطور می توانستم راه نجاتی از سختی های زندگی که با آن ها دست و پنجه نرم می کردم، بیابم. زمانی که آرزوی آن کیف را در سر داشتم، اهداف بزرگ ترم مثل کسب یک درآمد رضایت بخش و افزودن به حساب بانکی مشترک میان خودم و همسر جدیدم، کلافه ام می کرد. به نظر می رسید هیچ کدام قابل دستیابی نباشند.
اما وقتی اهدافم را به اجزای کوچک تر مثل خرید یک کیف تقسیم کردم، توانستم به آن ها دست پیدا کنم! نام بردن اهداف و رویاها بسیار مهم است، اما کافی نیست. شما باید یک زمان حقیقی را به تمرکز روی تمام جوانب هدف تان، اختصاص دهید.