نمایش 9 12

ارتعاش

قیمت اصلی: 6,800,000 ریال بود.قیمت فعلی: 6,120,000 ریال.

لیالی اندوه

قیمت اصلی: 5,950,000 ریال بود.قیمت فعلی: 5,355,000 ریال.

مادرم لبخند مهربانی زد. می‌دانستم که آن حرف بهروز در دل او چه هیاهویی به‌پا کرده است. ملوک‌خانم و مادرم داخل رفتند. بهروز در ماشین را برایم باز کرد و من با مکثی کوتاه داخل آن نشستم. ماشین را دور زد و کنارم نشست. قبل از آن‌که ماشین را راه بیندازد، نگاهم کرد. نگاهم کرد و لبخند زد. نگاهم را به خیابان دوخته بودم. بهروز دستش را به فرمان گرفت و تا زمانی که به بازار برسیم حرفی میان ما ردوبدل نشد.

کمی بعد بهروز ماشین را در حاشیه‌ی خیابان پارک کرد. جلوتر از من پیاده شد و در را برایم باز کرد. از ماشین پیاده شدم و هردویمان دوشادوش هم وارد بازار شدیم. بهروز سرش را به طرف من کمی خم کرد و گفت:

-ته همین بازار یه مغازه‌ی طلا فروشیه که تموم جنس‌هاش رو از خارج براش میارن. اول بریم اونجا، خرید طلا که تموم شد، پارچه‌ها رو هم می‌خریم. نگاهم به کف بازار بود که با آجرهای سرخ زینت داده شده بود. به تکان دادن سر اکتفا کردم. بهروز محکم و استوار قدم برمی‌داشت. همه‌چیزتمام بود. شاید هم از بخت بد من بود که پسر ارشد حاج یوسف، رفیق چندین و چندساله‌ی پدرم این‌گونه بی‌عیب‌ونقص بود. لعیا به من گفته بود که دختر دم‌بخت نزاکت خانوم، همسایه‌ی دیواربه‌دیوار ما برای بهروز سرودست می‌شکست. نه فقط او، بلکه تمام دختران دم‌بخت محل آرزوی ازدواج با مرد بی‌عیب‌ونقصی مانند بهروز را داشتند. بهروز جوانی رشید بود که در ادب و متانت چیزی کم نداشت. تمام این‌ها را در این مدت زمان کم فهمیده بودم.

به دکان طلافروشی رسیدیم. ظاهرا خلوت بود. فروشنده‌ی آن مردی سال‌خورده بود که با عدسی شیشه‌ای محدب، سنگی گران‌بها را نگاه می‌کرد.

نیکوتین

8,900,000 ریال

وریا خیلی خاص بود؛ خاص‌ترین پسری که دختری مثل من می‌توانست در زندگی‌اش داشته باشد. حامی بود. صاف و یک‌رنگ بود و این قضیه را، بارها و بارها مستقیم و غیرمستقیم به من ثابت کرده بود اما آن لحظه، اطلاعات مثبتم در رابطه‌اش به اوج رسیده بود. گفته بود خودش زندگی‌اش را از خانواده جدا کرده اما آن شب، وقتی پشت فرمان یکی از گران‌قیمت‌ترین ماشین‌های ممکن دیدمش، تازه فهمیدم توانستن و نخواستن چه معنایی دارد.
تازه فهمیدم خود ساخته بودن یعنی چه. با آن تماس‌ها و پیگیری‌هایی که از حاجی در سفر دیده بودم و اظهارات ماهگل که گفته بود حاجی اصرار دارد که وریا کنار دست خودش باشد و کار کند، سخت نبود فهمیدن این که این پسر حمایت پدرش را فقط با یک اشاره دارد. آن لحظه داشتم به همین‌ها فکر می‌کردم که آن‌طور بیشتر و بیشتر شیفته‌اش می‌شدم. وریایی که با توجه به شرایطش، قدرتش را داشت که طور دیگری زندگی کند. که انتخاب‌های دیگری داشته باشد. که حتی یک لحظه به خودش سختی ندهد اما انگار، اصلا در این وادی‌ها نبود و از سیاره‌ی دیگری آمده بود که مثلش را در سیاره‌ی خودمان ندیده بودم.
-تو فکری!
با صدایش به خودم آمدم و به خیابان نگاه کردم؛ هیچ نمی‌دانستم کجا می‌رویم. اهمیتی هم نداشت دانستنش. کاملا چرخیدم به طرفش و پرسیدم:
-جشنی که می‌گی، همین جشنیه که حاجی قراره به مناسبت نیمه شعبان بگیره؟
سر تکان داد و من، در حالی که سعی می‌کردم هیجانم را در صدا و لحنم به نمایش نگذارم، گفتم:
-ماهگل من رو هم دعوت کرده.
کوتاه نگاهم کرد و لبخند دل‌نشینی زد اما با بدجنسی گفت:
-فکر نمی‌کردم ماهگل دختر عاقلی باشه.
خندیدم و گفت:
-پس قراره برای اولین بار با هم بریم مهمونی!
چقدر خوب بود لحظه‌ها کنارش.

بهشت را بی تو نمی خواهم

4,250,000 ریال

همیشه به مراجعینی که همسرشان را از دست داده بودند یا به هر دلیلی از همسران‌شان جدا شده بودند، می‌گفتم تنهایی چیز سختی است. تنها بودن فقط برازنده‌ی خداست. ما نیاز داریم به کسی که در مسیر طولانی زندگی کنارمان باشد، دوست‌مان داشته باشد، دوستش داشته باشیم. همین که بدانیم کسی به ما فکر می‌کند، با غم‌ها و شادی‌هایمان همراهمان است، کافی است. قرار نیست بهترین امکانات را داشته باشیم.
چه بسیارند کسانی که امکانات خوبی دارند، اما خوشبخت نیستند. هر شبی که در خانه‌ی پیمان با نگرانی می‌گذراندم که چرا دیر کرده، چرا مرا نمی‌بیند، به من توجه نمی‌کند، غروری از من شکسته شد. با وجود اینکه بهترین امکانات را در اختیار داشتیم، کنار هم حال خوبی نداشتیم و احساس خوشبختی نمی‌کردیم.
طبق عادتم کنار پنجره رفتم. پرده را کنار زدم. هوای اسفند ماه شبیه به هوای بهاری شده بود و خبری از سرمای زمستان نبود. رو به آسمان خدایم را شکر کردم و از او برای ادامه‌ی راهم کمک خواستم. به دلایل مشکلاتی که در زندگی با پیمان تجربه کرده بودم، قرار گرفتن در رفت و آمدهای دو نفره و تغییر شکل ارتباطات و ابراز علاقه‌ها و ایجاد روابط نزدیک‌تر، همه از مسائلی بود که وقتی به آن فکر می‌کردم، حس نگرانی و هیجان در وجودم شکل می‌گرفت. به خودم اطمینان می‌دادم که به بهترین شکل می‌توانم رابطه‌ی عاطفی و حسی‌ام را پیش ببرم، چون او هم پسری احساساتی بود، اما این مسئله که او اولین‌ها را تجربه می کرد کنار من، بار مسئولیت را برای منی که تجربه‌ی دومم بود و کمی اعتماد به نفسم هم در بعضی از روابط خصوصی‌ام در زندگی با پیمان آسیب دیده بود، نگران می‌کرد…

طناز

قیمت اصلی: 1,200,000 ریال بود.قیمت فعلی: 1,080,000 ریال.

بیست و یکی، دو سال از عمر حسینعلی می گذشت… روزهای پایانی بهار از راه می رسید و همه جا را سرسبزی و طراوت دربرگرفته بود.

یک صبح بهاری حسینعلی به قصد شکار، سوار بر اسب جوانش راه دشتهای اطراف قره تیکان را در پیش گرفت. همینطور که فقط به شکارش می اندیشید می کوشید تمرکز لازم برای شکار را به دست بیاورد، چشمش به چادرهایی که در چند صدمتری اش برپا بود، افتاد. کمی آنها را نگریست و بی آنکه توجهی بکند به راهش ادامه داد…

پس از مدتی که راه می پیمود، دختری را دید که در میان گلهای زیبای دشت نشسته و از آنها دسته زیبا و بزرگی درست کرده است. آرام به سویش رفت و وقتی به او رسید، بی پروا پرسید:

-دختر جوان، کی هستی؟

دختر با شنیدن صدای حسینعلی در آن سکوت دشت، به ناگاه تکانی خورد به سرعت به پشت سر خود، جایی که صدا از آنجا می آمد، نگریست… سپس رو به حسینعلی کرد و گفت:

-سلام خان…

حسینعلی با تعجب گفت:

-علیک سلام… تو منو از کجا می شناسی؟!

دخترک لبخندی بر لب نشاند و جواب داد:

-مگه می شه این اطراف کسی حسینعلی خان، پسر انوش خان رو نشناسه!

دختر چندگام به سوی خان جوان برداشت و وقتی به او رسید، نیمی از دسته گلی که در دست داشت، جدا کرد، به طرف خان گرفت و لبخند زنان گفت:

-منو ترسوندین، داشتم برای خودم گل می چیدم.

سپس مکثی کرد و همینطور که مستقیما به چشمان خان می نگریست، ادامه داد:

-اینم برای شما، امیدوارم خوشتون بیاد.

خان که از جسارت و رک بودن دختر بسیار خوشش آمده بود، نگاهی عمیق به چهره دخترک انداخت و ناگهان احساس کرد از نگاه سوزان آن دختر، انقلابی در اعماق وجودش برپا شده. خون به شدت به صورتش دوید و قلبش به تندی شروع به کوبیدن کرد.

احساس می کرد از نگاه آن دختر زیبارو، شراره هایی از آتش به جانش چنگ می زند و او را می سوزاند… او تاکنون چنین حالتی را تجربه نکرده بود.