ماجراهای تن تن خبرنگار جوان13 (7 گوی بلوری)،(کمیک استریپ)
قیمت اصلی: 1,500,000 ریال بود.1,215,000 ریالقیمت فعلی: 1,215,000 ریال.در میان ظلمت
قیمت اصلی: 3,540,000 ریال بود.3,186,000 ریالقیمت فعلی: 3,186,000 ریال.جنگجویان 4 (خیزش طوفان)
4,310,000 ریالهنگامی که پنجه بر روی زمین برگپوشیدهی جنگل گذاشتند، شن طوفان نفسزنان گفت: «قلب آتشین! حالت خوبه؟»
قلب آتشین نمیتوانست پاسخ دهد. به پرچین خالی خیره شد و تلاش کرد آنچه که دیده بود را هضم کند. دوپاها ابرپنجه را دزدیده بودند! قلب آتشین نمیتوانست ترس چهرهی گربهی جوان را از ذهن دور کند. داشتند او را کجا میبردند؟ هرجا که بود، ابرپنجه نخواسته بود برود.
شن طوفان زیر لب گفت: «از پنجههات خون میآد.»
قلب آتشین یکی از پنجههای جلوییاش را بلند کرد و برگرداند تا نگاه کند. با حواسپرتی به خونی که میجوشید خیره شد تا آنکه شنطوفان به جلو خم شد و سنگریزههای روی زخمش را لیسید. میسوخت اما قلب آتشین اعتراضی نکرد. لیسهای ضربآهنگدار شنطوفان او را آرام کرد و به خاطرات دوردست گذشته فرستاد. وحشتی که مغزش را منجمد کرده بود. به تدریج محو شد. با پریشانی میو کرد: «ابرپنجه رفت.» قلبش به کندهی توخالی درختی میماند که با هر تپش از غم ناله کند.
شنطوفان به او گفت: «راه خونه رو پیدا می کنه.» قلبآتشین به چشمان سبز و پر از آرامش او نگاهی انداخت و ذرهای امید در دل خود حس کرد.
شنطوفان اضافه کرد: «اگه خودش بخواد.» حرفش به تیزی خار بود اما چشمانش پر از حس همدردی بودند و قلبآتشین میدانست که حرف او عین حقیقت است. شنطوفان میو کرد: «شاید ابرپنجه توی جای جدیدش خوشحالتر باشه. تو هم می خوای خوشحال باشه، مگه نه؟»
قلبآتشین آرام سری تکان داد.
«پس بدو. بیا برگردیم به اردوگاه.» میوی شنطوفان تند شد و موجی از درماندگی به دل قلبآتشین افتاد.
قلبآتشین با او جروبحث کرد: «برای تو آسونه! تو همخون بقیهی قبیلهای. ابرپنجه تنها همخون من بود. حالا دیگه هیچکس توی قبیله بهم نزدیک نیست.»