(داستان های فارسی،قرن 14،تصویرگر:آرش علیمحمدی)
0/5
(0 نظر)
وزن | 260 گرم |
---|---|
قطع |
رقعی |
نوع جلد |
شمیز |
نویسنده |
آرش علیمحمدی |
سال چاپ |
1403 |
تعداد صفحه |
320 |
بازنویسی |
14031117 |
3,200,000 ریال
(داستان های فارسی،قرن 14،تصویرگر:آرش علیمحمدی)
آرمیتا اسپندان همیشه به دانشجوهایش میگوید: «اگه میخواین باستانشناسِ خوبی بشین، باید مثل کلاغ باهوش باشید و مثل گربه فرصتطلب! اصلا انگار کارآگاهِ پلیسی هستین که رفته سرِ صحنهی قتل. خیلی مهمه که قبل از بقیه برسین. بهعلاوه، باید دقیق، ریزبین و تحلیلگر هم باشین.» ولی حالا خودشان دارند آخرِ همه میرسند. کمی از نیمهشبِ پنجشنبه، 25 دی 1400 گذشته و هنوز جلوی در خانهشان توی کوچهی گیاهی تجریش هستند و عملا چیزی نمانده قطار کرمان برای رفتن به جیرفت را از دست بدهند.
آرمیتا به برزو نگاه میکند و پایِ راستش را به زمین میکوبد. شوهرش همیشه موقع فکر کردن به چیزهای مهم، بیش از حد کُند میشود. مثل حالا که ششدانگِ حواسش به کشفِ رازِ آن نوشتههای باستانی است. چانهاش را بالا میگیرد و از درِ خانه میرود بیرون. همین که پایش به کوچه میرسد، سکندری میخورد. دندانهایش را به هم فشار میدهد تا بلند جیغ نکشد. خشکش زده. یخزدگی زمین سرعتشان را کمتر هم خواهد کرد. لبهایش را میجود. هروقت میخواهد جلوی ایراد گرفتنهای بدموقعش را بگیرد این کار را میکند. دستهی چمدان را سفت میچسبد و مثل یک جوجه اردک تا کنار ماشین تلو تلو میخورد.
برزو هم بالاخره میآید. با حوصله یک کیف بزرگ را میگذارد روی صندلیِ کنار راننده. کمر راست میکند و به ابرهای سرخرنگ خیره میشود. انگار به بارشِ آرامِ دانههای درشت برف ماتش برده. آرمیتا صدایش را خشدار میکند و با دندانهای به هم چفتشده میگوید: «دیر شد!» برزو خودش را جمعوجور میکند و هیکل درشتش را جا میدهد روی صندلی عقب. آرمیتا زیر لب ادامه میدهد: «انگار نه انگار این مهمترین مسافرتِ زندگیمونه!» سوار میشود.
وزن | 260 گرم |
---|---|
قطع |
رقعی |
نوع جلد |
شمیز |
نویسنده |
آرش علیمحمدی |
سال چاپ |
1403 |
تعداد صفحه |
320 |
بازنویسی |
14031117 |
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.