(داستان های فارسی،قرن 14)
0/5
(0 نظر)
وزن | 180 گرم |
---|---|
نویسنده |
بزرگ علوی |
سال چاپ |
1403 |
تعداد صفحه |
176 |
نوع جلد |
شمیز |
قطع |
رقعی |
بازنویسی |
14030702 |
1,750,000 ریال
(داستان های فارسی،قرن 14)
همه بابا را مىشناختند. او دیگر جزو اثاث خانه شده بود.
همهشان روزهاى عزت و جلال او را دیده بودند و هم دوران ذلتش را که دیگر چشمهایش یاراى قرآن خواندن نداشتند و پیرمرد فقط مىتوانست روزهاى مهمانى و روضهخوانى وظیفه دربانى را انجام دهد، گاهى آفتابه لگن بیاورد و فرمان ببرد و پیغام بیاورد. یکى از وظایفش هم این بود که در سقاخانه زیر بازارچه شمعى روشن کند.
با چه مصیبتى توانست خود را در این خانه جا دهد. آن زمان که او را در کنار چوبه دار نیمهجان بلند کردند و قزاقى به او گفت: «بلند شو برو پى کارت. خدا عمرى دوباره به تو داد.» تاب برخاستن نداشت. سرش گیج مىخورد. چشمهایش از خاک و اشک گلین شده بود. چون به حال آمد چند قدم آنطرفتر نعش آقاموچول دامادش را دید. بعد گارى آوردند و دو مرده را بار کردند و بردند. بنده خدائى به او یک تکه نان داد. آن را نیش کشید. پاى پیاده برگشت رو به قهوهخانهاى که شب پیش آنجا با زیور و آقا موچول اطراق کرده بود. دخترش را ندید. هرچه گشت پیدایش نکرد. زن مش رحیم افسار الاغ را در دست داشت. زنک هاج و واج بود. نمىفهمید چه خبر شده. براى چه مش رحیم صبح سحر رفته و دیگر برنگشته. موقعى که قزاقها آمدند، اصلا هفت پادشاه را خواب مىدید. از این و آن شنیده بود که زیور براى نجات پدر و شوهرش به خانه حاکم رفته. زن مش رحیم هرچه زور به خرج داد نتوانست توله را نگه دارد. سگه دنبال زیور رفت و غیبش زد.
ماهها طول کشید تا بابا فهمید حاکم، یعنى خان سالار، دستور بازداشت دهاتىها را داده است. آنقدر دم در خانه روى همین سکو نشست و از قزاق و لر، کلفت و نوکر، کنیز و غلام، خفت کشید تا خانسالار دلش رحم آمد و او را به طویله فرستاد. یقینش شده بود که در این خانه و فقط اینجا مىتواند سراغ دخترش زیور را بگیرد و جاى پاى او را پیدا کند.
وزن | 180 گرم |
---|---|
نویسنده |
بزرگ علوی |
سال چاپ |
1403 |
تعداد صفحه |
176 |
نوع جلد |
شمیز |
قطع |
رقعی |
بازنویسی |
14030702 |
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.