(داستان های کودکان انگلیسی،قرن 21م،مناسب بالای 12سال،بازبینی و تصحیح:علی جوادی)
0/5
(0 نظر)
وزن | 310 گرم |
---|---|
قطع |
رقعی |
نوع جلد |
شمیز |
نویسنده |
ارین هانتر |
سال چاپ |
1400 |
تعداد صفحه |
320 |
بازنویسی |
14031222 |
4,310,000 ریال
(داستان های کودکان انگلیسی،قرن 21م،مناسب بالای 12سال،بازبینی و تصحیح:علی جوادی)
هنگامی که پنجه بر روی زمین برگپوشیدهی جنگل گذاشتند، شن طوفان نفسزنان گفت: «قلب آتشین! حالت خوبه؟»
قلب آتشین نمیتوانست پاسخ دهد. به پرچین خالی خیره شد و تلاش کرد آنچه که دیده بود را هضم کند. دوپاها ابرپنجه را دزدیده بودند! قلب آتشین نمیتوانست ترس چهرهی گربهی جوان را از ذهن دور کند. داشتند او را کجا میبردند؟ هرجا که بود، ابرپنجه نخواسته بود برود.
شن طوفان زیر لب گفت: «از پنجههات خون میآد.»
قلب آتشین یکی از پنجههای جلوییاش را بلند کرد و برگرداند تا نگاه کند. با حواسپرتی به خونی که میجوشید خیره شد تا آنکه شنطوفان به جلو خم شد و سنگریزههای روی زخمش را لیسید. میسوخت اما قلب آتشین اعتراضی نکرد. لیسهای ضربآهنگدار شنطوفان او را آرام کرد و به خاطرات دوردست گذشته فرستاد. وحشتی که مغزش را منجمد کرده بود. به تدریج محو شد. با پریشانی میو کرد: «ابرپنجه رفت.» قلبش به کندهی توخالی درختی میماند که با هر تپش از غم ناله کند.
شنطوفان به او گفت: «راه خونه رو پیدا می کنه.» قلبآتشین به چشمان سبز و پر از آرامش او نگاهی انداخت و ذرهای امید در دل خود حس کرد.
شنطوفان اضافه کرد: «اگه خودش بخواد.» حرفش به تیزی خار بود اما چشمانش پر از حس همدردی بودند و قلبآتشین میدانست که حرف او عین حقیقت است. شنطوفان میو کرد: «شاید ابرپنجه توی جای جدیدش خوشحالتر باشه. تو هم می خوای خوشحال باشه، مگه نه؟»
قلبآتشین آرام سری تکان داد.
«پس بدو. بیا برگردیم به اردوگاه.» میوی شنطوفان تند شد و موجی از درماندگی به دل قلبآتشین افتاد.
قلبآتشین با او جروبحث کرد: «برای تو آسونه! تو همخون بقیهی قبیلهای. ابرپنجه تنها همخون من بود. حالا دیگه هیچکس توی قبیله بهم نزدیک نیست.»
وزن | 310 گرم |
---|---|
قطع |
رقعی |
نوع جلد |
شمیز |
نویسنده |
ارین هانتر |
سال چاپ |
1400 |
تعداد صفحه |
320 |
بازنویسی |
14031222 |
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.