(داستان های فارسی،قرن 14)
0/5
(0 نظر)
وزن | 1125 گرم |
---|---|
قطع |
رقعی |
نوع جلد |
شمیز |
نویسنده |
هما پوراصفهانی |
سال چاپ |
1402 |
تعداد صفحه |
1226 |
بازنویسی |
14031011 |
12,500,000 ریال قیمت اصلی: 12,500,000 ریال بود.11,250,000 ریالقیمت فعلی: 11,250,000 ریال.
(داستان های فارسی،قرن 14)
از خدا خواسته با “شب بخیر” از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم. قبل از خوابیدن آباژور کنار تخت را روشن کردم چون دوست نداشتم اتاق توی تاریکی مطلق فرو برود. روی تخت که ولو شدم، طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم.
نمیدانم چه ساعتی بود که از زور تشنگی از خواب بیدار شدم. چند لحظهای طول کشید تا یادم آمد کجا هستم و یک دفعه با دیدن تاریکی غلیظی که اطرافم را گرفته بود، سیخ نشستم لب تخت! اگر بخواهم حالت آن لحظه ام را توصیف کنم واژه ترسیدن خیلی مضحک به نظر میرسد، من وحشت کردم! مطمئن بودم که چراغ خواب را روشن گذاشتم. با بدبختی و بدنی لرزان از جا بلند شدم و کلید چراغ خواب را که روی میز کنار تخت قرار داشت زدم. ولی روشن نشد! ترس از تاریکی در حد مرگ سراغم آمده بود. کم مانده بود از حال بروم. با زانوهایی لرزان سمت کلید چراغ اصلی اتاق رفتم، ولی آن هم روشن نشد. حدس زدم برقها رفته باشد. صدای باران شدیدی که به سقف کوبیده میشد من را فقط به فکر فیلمهای ترسناک میانداخت و وحشتم را دو برابر میکرد. بدشانسی بدتر از این؟ داشتم از ترس سکته میکردم. گریهام گرفته بود.
با بیچارگی در اتاق را باز کردم و بیرون رفتم. پذیرایی بالا و راهپله و راهرو هم تاریک تاریک بود. دیگر نتوانستم وزنم را کنترل کنم و همانجا کنار در اتاق روی زمین نشستم و زانوهایم را بغل کردم. مثل یک جوجه زیر باران مانده میلرزیدم. صدای رعدوبرق و بعد نوری که از پنجره راهرو به داخل آمد، نور علی نور شد. ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشیدم. سرم را بین پاهایم پنهان کردم و زار زدم. مرگ را پیش چشمم میدیدم. ترسم از تاریکی، ترسی عادی نبود!
وزن | 1125 گرم |
---|---|
قطع |
رقعی |
نوع جلد |
شمیز |
نویسنده |
هما پوراصفهانی |
سال چاپ |
1402 |
تعداد صفحه |
1226 |
بازنویسی |
14031011 |
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.