(داستان های نوجوانان ژاپنی،قرن 21م)
0/5
(0 نظر)
وزن | 151 گرم |
---|---|
نویسنده |
ماکوتو شینکای،ناروکی ناگاکاوا |
سال چاپ |
1403 |
تعداد صفحه |
145 |
نوع جلد |
شمیز |
قطع |
رقعی |
بازنویسی |
14030618 |
1,500,000 ریال
(داستان های نوجوانان ژاپنی،قرن 21م)
آن روز یکی از روزهای بارانی در اوایل بهار بود. کنار جاده داخل جعبهای مقوایی دراز کشیده و گونهام را روی کف جعبه چسبانده بودم. قطرات متراکم باران به آرامی روی سرم فرود میآمدند. عابران پیاده نیمنگاهی به من میانداختند و باعجله به راه خود ادامه میدادند. بالاخره طاقتم طاق شد و دیگر نتوانستم در این وضعیت بمانم. سرم را بلند کردم، یک چشمم را بستم و با چشم دیگرم آسمان خاکستری رنگ بالای سرم را نگاه کردم. ناگهان صدای حرکت یک قطار، مثل صدای طوفانی که از دوردست شنیده میشد، سکوت اطرافم را برهم زد. صدای بلند این قطار که از جایی از آن بالا به گوش میرسید، میل شدیدی را برای ادامهی زندگی در من زنده کرد. اگر تپشهای ضعیف قلبم، میتوانست مرا به حرکت وادارد، چنین صدای بلندی چه کارها که نمیتوانست بکند! مطمئنا این صدا، صدای قلب جهان است. جهان بزرگ، قدرتمند و بینقص.
جهانی که پیش از این، بخشی از آن
نبودم.
****
اولین کسی که از من مراقبت میکرد، مادرم بود. او پرجنبوجوش و مهربان بود و هرچیزی را که دوست داشتم برایم فراهم میکرد. اما حالا رفته است.
نمیتوانستم به یاد بیاورم که چه اتفاقی برایم افتاده بود و چطوری از این جعبه سردرآورده بودم. حالا هم به خاطر باران، خیس آب شده بودم.
بارش ملایم باران همچنان ادامه داشت. جسم من به سمت آسمان خاکستری رنگ بلند شد. چشمانم را بستم و منتظر لحظهای ماندم که برای همیشه از این دنیا رها شوم. به نظر میرسید که صدای باران بلندتر شده بود. چشمانم را باز کردم و صورت یک زن را دیدم. چتر پلاستیکی بزرگی توی دستش بود و با کنجکاوی از بالای جعبه مرا نگاه میکرد.
یعنی چه مدت اینجا بوده؟ ناگهان نشست و سرش را روی زانوهایش گذاشت. چند تار از موهایش،
پیشانیاش را پوشاند. حالا صدای قطار بلندتر از هروقت دیگری به نظر میرسید و انگار آن صدا زیر چتر او طنینانداز میشد.
موهای او و موهای من، با آب باران خیس شده بود، و به همین خاطر بویی دلانگیز فضای اطرافمان را پر کرد.
***
با احتیاط سرم را بلند کردم و او را نگاه کردم. تردید در چشمانش پیدا بود. نگاهی به اطرافش انداخت و بعد دوباره رو به من کرد. این بار نگاه مصممی داشت و انگار تصمیم خودش را گرفته بود.
مدت زیادی مشتاقانه به یکدیگر خیره شدیم. ناگهان جهان اطرافم چرخید و بدنم گرمایی را که به خاطر بودن در این جعبه احساس میکرد، از دست داد.
«حالا میتونیم با همدیگه از اینجا بریم؟»
وقتی مرا در آغوش گرفت، انگشتهای سردش را روی بدنم احساس کردم. از آن بالا نگاهی به جعبه انداختم و از شدت کوچک بودنش متعجب شدم.
او مرا زیر کاپشنش گرفته بود. بدنش بسیار گرم بود و من میتوانستم صدای تپشهای قلبش را بشنوم. وقتی که غرش قطار فضای اطرافمان را پر کرد، او نیز به حرکت درآمد. ناگهان تپشهای شدید قلب او، قلب من و قلب دنیا با هم یکی شد.
آن زن مرا به خانهاش برد و من حالا گربهی او بودم.
وزن | 151 گرم |
---|---|
نویسنده |
ماکوتو شینکای،ناروکی ناگاکاوا |
سال چاپ |
1403 |
تعداد صفحه |
145 |
نوع جلد |
شمیز |
قطع |
رقعی |
بازنویسی |
14030618 |
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.