آقای ماجیکا 2 (و خانم بوفه دار)
700,000 ریال«خانم چیپچیس همیشه بدخلق و عصبی بود. او مرتب بچهها را برای بلند حرف زدن یا حاضرجوابی کردن از سالن غذاخوری بیرون میکرد و آنها را مجبور میکرد که قضیه را به آقای پاتر گزارش بدهند.»
راه شیطانی
قیمت اصلی: 2,300,000 ریال بود.2,070,000 ریالقیمت فعلی: 2,070,000 ریال.چراهای شگفت انگیز (کاشفان)
قیمت اصلی: 500,000 ریال بود.450,000 ریالقیمت فعلی: 450,000 ریال.کودک دریا
قیمت اصلی: 1,250,000 ریال بود.1,125,000 ریالقیمت فعلی: 1,125,000 ریال.لباسهای خیسمان را درآوردیم و پتوها را دورمان پیچیدیم. یان بین من و فابین چمباتمه زد و چشمانش را بست. البته او را خوب میشناسم و فهمیدم که خود را به خواب زده است. برادران کوچکتر، روی تختی که پشت سرِ ما بود، خوابیدند. نخست رانندهی کامیون چند سوال از ما کرد: به کجا میرویم؟ از کجا میآییم؟ به حالت مبهمی به جلو اشاره کردم. به نظرم او هم به همین حرکت اکتفا کرد و دیگر چیزی نپرسید. هوای داخل اتاقک خوب بود. موتور ماشین منظم کار میکرد و در نتیجه، هوای آنجا را گرم کرده بود. در نور چراغهای جلویی، فقط جادهی تاریک و بارانی دیده میشد. درختان بیبرگ، انگشتان لاغرشان را به سمت آسمان دراز کرده بودند. گاهی از یک روستای به خواب رفته و سپس از یک دشت عبور میکردیم. دلم میخواست همچنان داخل این کامیون بمانم و راننده بدون توقف تا انتهای جاده براند و سرانجام به دریا برسد، چون مطمئن بودم که به طرف غرب در حرکت است. به سوی سرزمینی میرفت که یک شب تابستانی، یان از پنجرهی اتاقمان به ما نشان داده بود.
هایدی (کتابخانه کلاسیک)
قیمت اصلی: 1,200,000 ریال بود.972,000 ریالقیمت فعلی: 972,000 ریال.دتی هایدی را به خانهای بزرگ در فرانکفورت برد. صاحبخانه، آقای سسمن، ثروتمند بود. همسرش خیلی وقت پیش مرده بود. تنها فرزندش، کلارا، تمام روزهایش را روی صندلی چرخدار میگذراند.
آقای سسمن بیشتر وقتها بیرون از خانه مشغول تجارت بود. خدمتکاری از کلارا مراقبت میکرد. خانم روتن مایر، زنی بداخلاق بود و مسئولیت همهی کارهای خانه را برعهده داشت.
وقتی خانم روتن مایر در را باز کرد، به هایدی زل زد و گفت: «اسمت چیه؟»
هایدی اسمش را گفت. خانم روتن مایر باور نکرد و پرسید:
-نمیتواند این باشد. اسم اصلی تو چیه؟
-یادم نیست.
خدمتکار فکر کرد هایدی دارد بیادبی میکند.
-این طرز جواب دادن نیست.
دتی دخالت کرد و گفت: «بعد از مرگ مادرش، اسمش آدلهاید شد.»
خانم روتن مایر فکر کرد که این اسم کمی بهتر است، ولی هنوز با هایدی رفتار خوبی نداشت. کلارا دوازده سالش بود و هایدی هنوز هشت سالش هم نبود. او پرسید: «چطوری درسها را با هم میخوانید؟ چه کتابهایی خواندهای؟»
هایدی جواب داد: «هیچی.»
خانم روتن مایر پرسید: «چه میگویی؟ چطوری خواندن را یاد گرفتی؟»
هایدی به او گفت: «من خواندن را یاد نگرفتهام. پیتر هم یاد نگرفته.»
خانم روتن مایر با نگرانی فریاد زد: «خدای من! پس تو چی یاد گرفتهای؟»
هایدی که مثل همیشه راستگو بود، گفت: «هیچی.»
خانم روتن مایر به سمت دتی برگشت و گفت: «او مناسب این کار نیست.»
ولی آن موقع دتی داشت از خانه بیرون می رفت. کلارا که تمام مدت داشت نگاه میکرد، از آن طرف برای هایدی دست تکان داد. از هایدی پرسید: «دوست داری هایدی صدایت کنند یا آدلهاید؟»
-همه هایدی صدایم میکنند.
کلارا گفت: «خب، من هم تو را هایدی صدا میکنم. بهت میآید. من قبلا هیچوقت کسی را که شبیه تو باشد، ندیدهام. همیشه موهایت کوتاه فرفری بوده؟»
هایدی با خوشحالی گفت:«بله، فکر میکنم.»
کلارا با لبخند گفت: «تو بچه بامزهای هستی.»
در جنگل،همراه با برچسب (چی مال چیه؟)
600,000 ریالسه حیوان توی برفها ردپا به جا گذاشتهاند. خطها را دنبال کن؛ آن وقت میفهمی کدام ردپا مال کدام حیوان است.