نمایش 9 12

عشق و ویرانی

3,000,000 ریال

هتلی که در هلسینکی رزرو کرده ­بودم، شیشه­‌های پنجره را با کاغد سیاه پوشانده بود. وقتی صدای سوت بلند شد، اصلا نمی­‌دانستم چه‌­وقت از روز است. داخل راهرو صدای پا و همهمه می‌­آمد؛ درست مثل وقتی­‌که صدای آژیر بمباران می‌­آید. بدنم یخ زده ­بود و کلافه بودم. روی لبه­‌ی تخت نشستم و سعی کردم به­‌یاد آورم کفش­‌هایم را کجا گذاشته‌­ام. چراغ روی میز هنوز روشن بود و وقتی نگاهش می‌‌کردم، آب داخل لیوان شروع به لرزش می­‌کرد. هواپیماهای جنگنده داشتند می‌­آمدند و چیزی نمانده ­بود که برسند.
کفش‌­هایم را پیدا کردم و باعجله پله‌­ها را دوتا یکی کردم و خودم را به خیابان رساندم. هوای بیرون خیلی سرد بود و همه به آسمان ابری و تیره‌­ی بالای سرشان خیره شده ­بودند. صدای هواپیماها بلند و بلندتر شد آنقدر که آنها را می­‌توانستم زیر پایم حس کنم. می‌‌دانستم که خیلی نزدیک شده­‌اند، اما نمی‌‌توانستم چیزی ببینم. ابرها آسمان را تیره کرده ­بودند. منتظر ماندن برای چیزی که هیچ‌­کس نمی­‌توانست ببیند، به آدم حس درماندگی می‌­داد.
جمعیت دوروبرم به‌­راه افتادند. فکر می‌­کنم به‌­طرف پناهگاه می‌­رفتند. همان‌‌موقع اولین هواپیمای سه­‌موتوره‌­ی غول‌­پیکری غرش‌‌کنان از لابه‌­لای ابرها پیدا شد. بااینکه هنوز گیج و کرخت و خواب­‌آلود بودم، شروع کردم به دویدن. وقتی هواپیما درست بالای سرمان رسید و صدای کرکننده­‌ی موتورهایش گوش‌‌مان را پر کرد، هرچه را که داشت، بر سرمان ریخت…

لایلا

3,360,000 ریال

قبل از اینکه از پله‌ها پایین بیایم، دو لایه نوارچسب روی دهان لایلا گذاشتم، ولی همان‌طور که کارآگاه در حال نشستن پشت میز است، می‌توانم فریادهای خفه‌اش را بشنوم.
او از همان دستگاه ضبط‌صوت قدیمی استفاده می‌کند که آدم می‌تواند آن را در یک فیلم دهه‌ی هشتاد ببیند. حدود ده اینچ طول و شش اینچ عرض دارد و دایره‌ی قرمز بزرگی روی دکمه‌ی سمت چپ آن است. دکمه‌ی پخش آن را فشار می‌دهد و ضبط‌صوت را به وسط میز می‌کشاند. چرخ‌های روی نوار شروع به چرخیدن می‌کنند.
کارآگاه می‌گوید: «لطفا خودتو معرفی کن.»
گلویم را صاف می‌کنم: «لیدز گابریل.»
محفظه‌ی باتری به‌وسیله‌ی چسب نواری کهنه‌ای، که از کناره‌های دستگاه آویزان است، نگه داشته شده است. به نظرم یک جورایی خنده‌دار است. این دستگاه شدیدا ناکارآمد هر کلمه‌‌ای را که بخواهم بگویم ضبط می‌کند و این قرار است کمک‌کننده باشد؟
در حال حاضر، همه‌چیز را رها کرده‌‌‌ام. در انتهای این تونل هیچ نوری وجود ندارد. حتی اطمینان ندارم که این تونل نقطه‌ی پایانی هم داشته باشد….

قلب تپنده ی پاریس

4,000,000 ریال

به او می‌گفتند خانم گوستافسن. همسایه‌مان بود، همسر آقای باک گوستافسنِ خدابیامرز. گاهی به اسم عروس جنگ صدایش می‌کردند؛ البته پشت‌سرش. به چشم من اصلا شبیه عروس نبود، نه لباس سفید می‌پوشید نه جوان بود؛ از پدر و‌ مادرم خیلی مسن‌تر بود. پیش‌نیاز عروس‌بودن حضور داماد است، اما شوهر خانم گوستافسن مدت‌ها پیش فوت کرده بود. با اینکه به دو زبان مسلط بود، بیشتر مواقع سکوت می‌کرد. از سال ۱۹۴۵ به مونتانا آمده بود، اما هنوز هم در نظر مردم مهاجر بود. او تنها عروس شهر ما بود، مثل دکتر استنچفیلد که تنها پزشک فروید بود.
گاهی دزدکی از پنجره به اتاق نشیمنش نگاه می‌کردم، لوازم خانه‌اش خارجی بودند؛ مبلمان گردویی، شبیه به لوازم خانه‌های عروسکی، خانه‌اش را پرکرده بود. با کنجکاوی صندوق نامه‌هایش را نگاه می‌کردم. نامه‌هایی از شهرهای دور مثل شیکاگو به دستش می‌رسید. در مقایسه با نام‌های آشنا مانند تریشیا یا تیفنی، اودیل خاص و قشنگ بود. مردم می‌گفتند از فرانسه آمده است. می‌خواستم بیشتر درموردش بدانم، فرهنگ لغت فرانسوی را مطالعه کردم؛ از ناودان‌های خاکستری نوتردام و طاق ناپلئون مطالبی خواندم، اما نتوانستم کنجکاوی‌ام را ارضا کنم.
خانم گوستافسن چطور می‌توانست این‌قدر متفاوت باشد؟ پاسخ این سؤال را در هیچ کتابی پیدا نکردم.

راه بی بازگشت

قیمت اصلی: 2,080,000 ریال بود.قیمت فعلی: 1,872,000 ریال.

کیم جیانگ،متولد 1982

1,350,000 ریال

کو بون‌سون، مادربزرگ جیانگ که با آنها زندگی می‌کرد از اینکه جیانگ شیر خشک برادرش را بخورد بسیار بدش می‌آمد. اگر مادربزرگ او را می‌دید که قاشقی پر از شیرخشک به دهان می‌گذارد، چنان ضربه‌ی محکمی به پشتش می‌زد که پودر از دهان و بینی او بیرون می‌پاشید. کیم یون‌یانگ، خواهر بزرگتر جیانگ بعد از اینکه مادربزرگشان یک مرتبه پس از ناخنک‌زدن به شیر خشک او را تنبیه کرد، دیگر لب به آن نزد…
حالت مرسوم این بود که برنج تازه پخته شده به ترتیب اولویت برای پدر، برادر و مادربزرگ سرو می‌شد، تکه‌های سالم خمیر سویا، کوفته و نان شیرینی به برادر می‌رسید و وارفته‌ها سهم دخترها می‌شد. چوب‌های غذاخوری، جوراب‌ها، زیرپوش‌ها و کیف غذا و کیف مدرسه‌ی برادر همه با هم ست و هماهنگ بودند در‌حالی‌که دخترها از هر آنچه موجود بود استفاده می‌کردند. اگر دو چتر در خانه بود، دخترها شریکی استفاده می‌کردند. اگر دو پتو در خانه بود، دخترها شریکی استفاده می‌کردند. اگر دو شیرینی وجود داشت، دخترها یکی را با هم نصف می‌کردند. حتی به ذهن جیانگ کوچک نیز خطور نمی‌کرد که برادرش از توجه ویژه برخوردار است، به همین دلیل حس حسادتی نسبت به او نداشت. شرایط همواره به همین منوال بود. گاهی پیش می‌آمد که او احساس می‌کرد در حقش اجحاف شده است، ولی طبق عادت برای خود فلسفه می‌بافت و می‌گفت به خاطر بزرگتر بودن بخشندگی در پیش گرفته و از آنجایی‌که او و خواهرش هر دو دختر هستند، می‌توانند از چیزهایی شریکی استفاده کنند. مادر جیانگ از دخترانش به‌خاطر مراقبت از برادرشان و رقابت نکردن با او در دریافت عشق و توجه، تعریف و تمجید می‌کرد. جیانگ فکر می‌کرد تمام اینها به‌خاطر فاصله‌ی سنی زیاد باشد. هر چه تعریف و تمجیدهای مادر بیشتر می‌شد، اعتراض کردن برای جیانگ غیرممکن‌تر به‌نظر می‌رسید…

قدیسان برای لحظه لحظه های زندگی

قیمت اصلی: 3,600,000 ریال بود.قیمت فعلی: 3,240,000 ریال.

وقتی رفت

قیمت اصلی: 4,160,000 ریال بود.قیمت فعلی: 3,744,000 ریال.

عشق دلسا

قیمت اصلی: 4,000,000 ریال بود.قیمت فعلی: 3,600,000 ریال.

دختر خدمتکار

2,600,000 ریال

یکشنبه، چهارم ژوئن 1911
امروز دوشیزه چندلر این دفتر زیبا را به من داد. قسم می‌خورم که هرگز مهربانی‌ها و لطفش را فراموش نکنم و از آن به همان شکلی استفاده کنم که او از من خواسته؛ نوشتن مطالبی در نهایت راستی و صداقت.
دوشیزه چندلر به من گفت: «از اینکه دیگر به مدرسه برنمی‌گردی خیلی متأسفم.» با شنیدن این حرف‌ها، اشک‌‌هایم سرازیر شد اما زود همه را پاک کردم. از زمانی‌که پدر به من گفته بود که دیگر باید در خانه بمانم و نمی‌توانم ادامه تحصیل بدهم، نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم…

ویلا

2,000,000 ریال

لارا با صدایی خسته، گویی ساعت‌هاست در حال بحث‌کردن است، گفت: «می‌تونستیم بذاریم بریم مری. اون شب، من هم همچین چیزی رو قبول داشتم. فکر می‌کردم این تنها راهه. اما چند سال قبل متوجه شدم که ما زندانی نبودیم. این فقط چیزیه که به خودت گفتی که انگار حق انتخابی نداشتی. اما داشتی مری. من داشتم. نمی‌تونیم کاری که کردیم رو جبران کنیم، اما نمی‌تونم کنار تو، پشت یه میز یا روی یه مبل، بشینم و وانمود کنم که کاری که کردیم، وحشتناک نبود تا فقط تو حال بهتری پیدا کنی و این چیزیه که تو از من می‌خوای.»
مری جواب نداد، و بیرون دکه، برف دوباره شروع به باریدن گرفت. دانه‌های برف درشت‌تر و سرعتشان بیشتر شده بود.
لارا گفت: «تا ابد دلم برات تنگ می‌شه مری. اما از کاری که کردی تبرئت نمی‌کنم. لایق همچین چیزی نیستیم.»
صدای تیک آمد و لارا تلفن را قطع کرده بود و مری را در دکه‌ی تلفن سردی که دانه‌های برف به شیشه‌هایش چسبیده بود، تنها گذاشت.
مدتی همان‌جا گوشی به دست ایستاد و بالاخره آن را به‌آرامی سر جایش گذاشت.
وقتی درِ دکه‌ی تلفن را باز کرد، صدای ناهنجاری داد و با قدم‌گذاشتن روی خیابان برفی، حجمی از هوای سرد به صورتش برخورد کرد و به‌سمت گوشه‌ی خیابان رفت؛ تنها.

جاسوس

3,040,000 ریال

بعدها که به گذشته فکر می‌کرد، تابستان 1939، آخرین تابستان «نرمالی» بود که الکساندرا ویکهام به یاد می‌آورد. پنج سال از زمانی که او برای اولین بار در هجده‌سالگی در«جشنواره‌ی» لندن شرکت کرده بود می‌گذشت؛ رخدادی که پدر و مادرش از زمان کودکی او با هیجان و انتظار آن را پیش‌بینی کرده بودند. او همچون تجربه یک عمر انتظار آن را کشیده بود؛ لحظه‌ای معنابخش که در آن می‌توانست در کنار دیگر دختران خانواده‌های اشرافی در صحنه حضور پیدا کند. این اتفاق به منزله‌ی ورود رسمی او به جامعه تلقی می‌شد. از سال 1780 که نخستین مهمانی ملکه شارلوت توسط پادشاه جورج سوم به افتخار همسرش برگزار شد، هدف از بیرون آمدن و ابراز وجود کردن سایر دختران جوان اشراف‌زاده در چنین مراسمی این بود که توجه همسران آینده‌شان را به خود جلب کنند. به‌طبع انتظار می‌رفت که نتیجه‌ی این حضور، ازدواج کردن در مدت کوتاهی پس از آن مراسم باشد. هرچند که پدر و مادرهای مدرن دهه‌ی 1930 از خود اشتیاق کمتری نسبت به این موضوع نشان می‌دادند، اما نتیجه‌ی مطلوبشان تغییری نکرده بود.

کفش هایش

3,300,000 ریال

نیشا دو بار وایت‌هورس دیگر را پیدا کرده و با آن کفش‌های مزخرف، چندین کیلومتر در خیابان‌های بدآب‌وهوای لندن پیاده‌روی می‌کند و در هر دو بار، به او می‌گویند که از کفش‌های دزدیده‌شده خبر ندارند و هیچ‌کدام از کارمندان باری که دوربین مداربسته داشت، نمی‌دانستند که چطور فیلم را پخش کنند و گفتند: «وقتی مدیر اومد، می‌تونین دوباره برگردین.» دختری که توی بار کار می‌کرد، طوری شانه بالا انداخت که نیشا فهمید حتی مدیر هم از او بی‌تفاوت‌تر است. نیشا این دو شب اصلا نخوابیده و وقتی به بلایی که کارل سرش آورده بود، فکر می‌کرد، افکارش مغشوش می‌شد و ماتش می‌برد و خشمش و تصمیمش برای بازپس‌گرفتن چیزی که حقش بود، بیشتر و بیشتر می‌شد.

کیمیاگر (بهترین کتاب های جهان)

1,100,000 ریال

نام پسر سانتیاگو بود. وقتی او با گله‌اش به کلیسایی متروک رسید، خورشید در افق پایین می‌رفت. سقف آنجا مدت‌ها پیش فروریخته و در صندوقخانه‌ی سابق چنار بزرگی روییده بود.
او تصمیم گرفت شب را در همان‌جا اتراق کند. ترتیبی داد که تمامی گوسفندان از در مخروبه وارد شوند و سپس با مقداری الوار آنجا را بست تا آنان شب‌هنگام از آن مکان بیرون نروند. گرگی در آن ناحیه نبود، ولی یک‌بار گوسفندی فرار کرده و پسر مجبور شده بود تمام روز بعد به‌دنبال آن بگردد.
زمین را با ژاکتش پاک کرد، دراز کشید و کتابی را که به‌تازگی تمام کرده بود، به‌عنوان بالش زیر سرش گذاشت. به خود گفت که باید شروع به خواندن کتاب‌های قطورتر کند؛ خواندن آنها مدت بیشتری طول می‌کشید و به بالش‌های راحت‌تری تبدیل می‌شدند.
وقتی از خواب بیدار شد، هوا هنوز تاریک بود و هنگامی‌که به بالا می‌نگریست می‌توانست از میان سقف نیمه‌ویران ستاره‌ها را ببیند.
پیش خود فکر کرد: «می‌خواستم کمی بیشتر بخوابم.» آن‌شب نیز همان خواب هفته‌ی پیش را دیده و یک‌بار دیگر قبل از تمام‌شدن رؤیا از خواب برخاسته بود.

قلعه حیوانات (بهترین کتاب های جهان)

850,000 ریال

آقای جونز، مالک مزرعه‌ی مانور، شب‌هنگام در مرغدانی را قفل کرد،‌ اما مست‌تر از آن بود که یادش بماند تا دریچه‌های آنجا را هم ببندد. به کمک روشناییِ حلقه‌ای‌شکل نور فانوسش که به این‌سو و آن‌سو حرکت می‌کرد،‌ تلوتلوخوران از عرض حیاط خانه‌اش گذشت، ‌پوتین‌هایش را در مقابل در پشتی خانه به کناری پرت کرد و آخرین گیلاس آبجوی موجود در بشکه‌ای که در ظرفشوی‌خانه بود را سر کشید ‌و بعد به‌سوی تختش، که خانم جونز داشت بر روی آن خروپف می‌کرد، رفت.
به‌محض خاموش شدن چراغ اتاق‌خواب، ‌همهمه و جنب‌وجوشی در ساختمان‌های مزرعه به پا شد. در طول روز حرفی در مزرعه پخش شده بود مبنی بر اینکه میجر پیر، خوک نر برنده‌ی جایزه‌ی نمایشگاه حیوانات، ‌در شب گذشته خواب عجیبی دیده و تمایل داشته که آن را با حیوانات دیگر در میان بگذارد. قرار بر این بود که به‌محض از بین رفتن خطر حضور آقای جونز، همگی در اصطبل بزرگ مزرعه دور هم جمع شوند. میجر پیر (همیشه او را با همین نام صدا می‌کردند؛ گرچه که او با نام «زیبای ویلینگدون» در نمایشگاه شرکت کرده بود.) آن‌قدر در مزرعه مورد توجه بود که تقریبا همه حاضر بودند ساعتی از زمان خوابشان را وقف گوش‌دادن به حرف‌های او کنند….

غرور و تعصب (بهترین کتاب های جهان)

2,900,000 ریال

عالم‌وآدم بر این ‌باورند که یک آقای مجرد مال‌ومنال‌دار، باید بی‌بروبرگرد زن اختیار ‌کند. وقتی مرد عزبی که دستش به دهنش می‌رسد، به محل جدیدی نقل‌مکان می‌کند، خانواده‌های اطرافش او را گزینه‌ای مناسب برای ازدواج با یکی از دخترانشان می‌دانند، ولو مرد کذایی را هنوز نشناخته باشند و از طرز فکر و منشش چیزی ندانند.
روزی خانم بنت به همسرش گفت: «آقا، ملتفت شدی عمارت ندرفیلد رو اجاره دادن؟» آقای بنت سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد. خانم بنت گفت: «از من بشنو، اجاره شده، پیش پای شما خانم لانگ رفت، اومده بود سری به من بزنه، اون برام تعریف کرد.»
آقای بنت سکوت کرده بود. خانم بنت که انگار برای توصیف ادامه‌ی ماجرا طاقت نداشت، با صدای غرایی گفت: «مرد، مشتاق نیستی بدونی کی اجاره‌ش کرده؟»
آقای بنت پاسخ داد: «انگار تو خیلی مشتاقی برای من تعریف کنی، بگو گوش می‌کنم.» همین پاسخ سرسری آقای بنت کافی بود که همسرش سرحرف را باز کند…

ربکا (بهترین کتاب های جهان)

3,300,000 ریال

مندرلی دیشب مهمان رؤیای من شده بود. به ‌یاد دارم که در عالم خواب، روبه‌روی دروازه‌ی آهنینش ایستاده و به ورودی عمارت چشم دوخته بودم؛ انگار دروازه را قفل‌وزنجیر کرده بودند تا عبور از آن غیرممکن باشد. از پشت میله‌های مخوف سرایدار را صدا می‌کردم، اما دریغ از شنیدن صدایی هرچند خفه. سپس قدری به دروازه نزدیک شدم و با دقت بی‌وصفی فضای عمارت را از لابه‌لای نرده‌ها بررسی کردم، کلبه‌ی سرایدار خالی بود.
دودی از دودکش برنمی‌خاست، پنجره‌های کوچک و مشبک نیمه‌باز رها شده بودند، انگار مندرلی خالی‌ازسکنه شده بود. شما هم گاهی در رؤیاهایتان نیروهای فرازمینی دارید؟ دیشب در خوابم اَبَرزنی شدم که چون شبح، از لای نرده‌های آهنین دروازه گذر کرد و وارد عمارت شد. ورودی پرپیچ‌وخمی روبه‌رویم بود؛ راه را با گام‌های متزلزل می‌پیمودم؛ هر قدمی که به جلو برمی‌داشتم، مطمئن می‌شدم که چیزی تغییر کرده است، آن چیز چه بود؟ خودم هم نمی‌دانستم.

جین ایر

4,950,000 ریال

هوای آن روز برای پیاده‌روی مساعد نبود، گرچه صبح‌هنگام قدری لای بوته‌های کم‌پشت قدم زده بودیم، اما بعد از صرف ناهار (روزهایی که خانم رید مهمان نداشت، ناهار را زود میل می‌کرد)، باد زمستانی، ابر تیره و هولناکی را به آسمان کشانده بود، ازاین‌رو، فکر پیاده‌روی به سر کسی نمی‌زد. البته من قدردان ابر سیاه و هوای طوفانی بودم؛ چراکه پیاده‌روی‌های طولانی را ابدا دوست نداشتم، به‌ویژه اگر قرار بود در بعدازظهرهای پرسوز زمستانی انجام شود. شاید بپرسید چرا دوست نداشتی؟ چون وقتی به خانه برمی‌گشتیم، انگشت‌‌های دست‌ها و پاهایم از سرما بی‌حس می‌شدند و پرستاری که نامش بسی بود، به‌محض دیدن ضعف من غرولند می‌کرد. وقتی می‌دیدم جورجیانا، الیزا و جان رید سالم‌تر و سرحال‌تر از من هستند، از وضع خودم شرمنده می‌شدم…