رها و ناهشیار می نویسم (هنر جستارنویسی)
2,980,000 ریالببخشید اگر حرفم بیش از حد بدیهی است، اما حواستان باشد که خاطرهپردازی هم نوعی کتاب است، یعنی دستکم پنجاههزار کلمه. خاطرهپردازی قصهای به اندازهی یک کتاب است که میگوید چه مشتاقانه چیزی را میخواستهاید، چگونه برای رسیدن به خواستهتان به هر دری زدهاید و در مسیر این تلاش چه چیزی دربارهی خودتان کشف کردهاید. خاطرهپردازی قصهای است دربارهی رخداد، رابطه یا مضمونی خاص و معمولا در مقایسه با کتابهای خاطرات بازهی زمانی کوتاهتری را روایت میکند. کتابهای خاطرات گلچینی از قصهها و حکایتهای نه چندان مرتبطیاند که در طول عمر نویسنده رخ دادهاند؛ کتابهایی که نویسندگانشان معمولا از مشاهیر یا ستارهها هستند و مردم، حین آفتاب گرفتن کنار استخر، خودشان را با آن سرگرم میکنند. مثلا بحث دوچرخه نیست، کتابی که لنس آرمسترانگ دربارهی نبردش با سرطان -و نه دربارهی اتفاقهای مختلف تمام عمرش- نوشته، خاطرهپردازی است نه خاطرات. بر خلاف خاطرهپردازی و خاطرات، زندگینامه یعنی قصهی کامل یک زندگی. کسی زندگی نامهی شما را نمینویسد، مگر این که مشهور باشید.
آیا ایدهی شما خوب است؟
شاید همین حالا هم چیزی در ذهنتان باشد که بخواهید دربارهاش بنویسید. مثلا این که معشوقهی شوهرتان به شما شلیک کرده، ایستگاه رادیویی غیرمجاز خودتان را راه انداختهاید یا این که از زندگی در نازونعمت و معاشرت با پولدارها دست کشیدهاید و راهبه شدهاید. یا مثلا وانتی که درست پارک نشده بود در سرازیری خیابان به حرکت افتاده و شوهرتان را که درست کنارتان ایستاده بوده به هوا پرتاب کرده. یا شاید بعد از یک رابطهی عاشقانهی بدفرجام سعی کردهاید خودتان را بکشید. اما آیا این ایده به درد میخورد و میارزد که برای نوشتنش زحمت بکشید و مهارتهایی تازه یاد بگیرید؟
روزی روزگاری سازمانی (چگونه با قصه ها سازمان خودتان را از نو بسازید)
2,270,000 ریالمربیان و مشاورانی که با قصهگویی سر و کار دارند، دیگر یادآور حرفهای مبهم و غیرعلمی نیستند و نسبت به پنج سال پیش بسیار جدیتر گرفته میشوند. شرکتهای «دکس» متخصص قصهگویی استخدام میکنند تا رهبران خود را با قصهگویی برای فرایندهای تغییر و ساخت نگرش کار نوین تقویت کنند. شرکتهایی مانند «نایکی» و «مایکروسافت» حتی یک سمت اجرایی تازه ساختهاند: مامور ارشد قصهگویی. امکاناتی که قصهگویی فراهم میکند بسیار فراتر از متقاعد کردن مردم به چیزی یا دادن نوعی جنبهی شخصی به اظهارات سازمان است. قصهگویی میتواند از تغییر سازمانی، مربیگری اجرایی، فرایند همدلسازی کارکنان و برندسازی کارفرما پشتیبانی کند و به سفرهای آموزشی رهبری ارزش و معنا ببخشد.
مانگا 2 (JUJUTSU KAISEN:نبرد جادویی)،(کمیک استریپ)،(زبان اصلی،انگلیسی)
قیمت اصلی: 2,000,000 ریال بود.1,620,000 ریالقیمت فعلی: 1,620,000 ریال.مصائب من در حباب استارت آپ (تجربه ی محیط کار 2)
2,980,000 ریالشغل من دقیقا چیست؟ قرار است چکار کنم؟ سه ماه گذشته و هنوز اینها را نمیدانم. فکر میکردم قرار است با کرانیوم، مدیر ارشد بازاریابی کار کنم. اما خیلی کم پیش میآید که حتی ببینمش. یک روز صبح که زود میرسم، در آشپزخانه مینشینیم و یک کاسه برشتوک چیریوز میخوریم و گپی میزنیم. اما همهاش همین است. هیچ جلسهای با من نمیگذارد و نمیگوید قرار است شغلم چه باشد. خوشبرخورد است اما نه دستور میدهد و نه راهنمایی میکند. فقط: «هی، چه خوبه که اینجایی.»
کاشف به عمل میآید که کرانیوم با هیچیک از افراد واحد شصتنفرهی بازاریابی حرف چندانی نمیزند. فقط با چند نفر که زیردستمستقیمش هستند صحبت میکند و تمام. هیچوقت بچهها را برای ناهار بیرون نمیبرد، هیچوقت کسی را کنار نمیکشد و احوالش را نمیپرسد، هیچ وقت جلسهی یکبهیک نمیگذارد تا ببیند چه میکنی یا بازخورد بدهد.
به جای همهی اینها نظرسنجیهای آنلاینِ بینام برگزار میکند. دمبهدقیقه. شاد هستی؟ چقدر شادی؟ از یک تا ده، اگر ده به معنی شادترین روز زندگیات باشد، چقدر شادی؟ چهچیزی شادترت میکند؟ چطور میشود هاباسپات را بهتر کرد؟ یکبار جواب دادم «با بیشتر کردن نظرسنجیها.»
«در دورهی حباب، احساس میکردم آدم سالمی هستم که به تیمارستان فرستاده شده. معادلات اقتصادی و ارزشگذاریاین شرکتها بیمعنی بود. با این حال سهامشان هر روز بالاتر میرفت. شارلاتانها پولدارتر میشدند و من درجا میزدم. روزنامهنگاریِ فناوری در دورهی رشد سریعِ فناوری خیلی دشوار است. هر روز با آدمهایی صحبت میکنی که باهوشتر از تو به نظر نمیرسند اما پول پارو میکنند در حالی که تو پشت میزت نشستهای و به زحمت از پس قسط و قبضهایت برمیآیی. نمیدانستم باید خشمگین باشم یا حسادت کنم.»
اتاق کار (یازده روایت از عشق،تعلیق و گیره های کاغذ)
1,540,000 ریال«در اداره هم، درست مثل مدرسه، آدم دوستانش را انتخاب میکرد و بعد روزی هشت ساعت با آنها _صادقانه و یکنفس_ دربارهی همهی آدمهای بیرون از حلقهی خودشان حرف میزد. دربارهی اینکه کی دارد ترفیع میگیرد، کی قرار است اخراج شود و کی عاشق فلانی از طبقهی ظاهرا دوردست مدیریتی شده. با این اوصاف آیا واقعا جای تعجب دارد که مجموعهی تلویزیونی «مدمن» که نصفش در محیط اداره میگذشت، تا این حد موفق شد؟
چیزی هیجانانگیزتر از این وجود ندارد که خرامان خرامان بروی توی دفتر کسی، در را به شکلی نمایشی پشت سرت ببندی، خیره بشوی به چشمان رفیقت و بگویی «باورت نمیشود چی شده. فلانی حامله است/ یک دفتر بزرگتر از دفتر من گرفته/ دستگاه کپی را خراب کرده.»
حالا دیگر ارتباطم با بیشتر همکاران سابقم قطع شده ولی وقتی چشمهایم را میبندم هنوز هم میتوانم آن انرژی شگفتانگیز را حس کنم. نه انرژی معطوف به انجام کار، بلکه نوعی انرژی عظیم، جوشان و جمعی که حاصل حضور در محیط کاری مدرن است.»